چند روز پیش یه مهمون کوچولو اومده بود دفتر سایه. اول همینجور ساکت و آروم نشسته بود و زیر چشمی نگاه می‌کرد، بعد شروع کرد به چرخوندن صندلیش، کمی بعد از صندلی پایین اومد و رفت سمت یکی از خانم‌های پشتیبانی، سرشو کج کرد و با نگاه کنجکاوانه‌ای پرسید: «دارید چیکار می‌کنید؟»
«یه خانمی می‌خواد چندتا لباس قشنگ اهدا کنه، دارم کمکش می‌کنم که بتونه اونارو توی سایت بذاره.»
دخترک یه چرخ زد و به سمت میز دیگه‌ای رفت: «به کی زنگ می‌زنید؟»
«دارم به یه مرکز خیریه زنگ می‌زنم عزیزم. یه پدربزرگ مهربون، گفته چندتا فرش برای دخترایی که می‌خوان عروسی کنن و نمی‌تونن فرش بخرن کنار گذاشته و ما می‌خوایم کمکش کنیم تا اون خانواده‌هارو‌ پیدا کنه.»
دخترک کمی پاهاشو خم کرد و از میز آویزون شد و گفت:«من خیلی عروسی دوست دارم.» و به سمت میز ‌همکارمون رفت که درحال تایید نیازها بود: «این نوشته‌ها که می‌خونید چی‌ن؟»
«اینا داستان آدماییه که به یه چیزی نیاز دارن، من باید بخونمشون و از درستیشون مطمئن بشم، بعضیا هم هستن که باید خیلی زود بهشون کمک بشه، که باید جلوی نیازشون ستاره بذارم و…»

همون لحظه پدر دخترک صداش کرد و رفتن. امروز این نقاشی از طرف دختر کوچولو به دستمون رسید و روزمون رو ساخت

نقاشی زمانی رو به تصویر می‌کشه که همکارامون از بامزگی دخترک به شعف اومده بودن و با دیدن نقاشی باز هم به شعف اومدن و سر اینکه کی نگهش داره دعوا شد :)) و نهایتاً قرار بر این شد که براش قابی پیدا کنیم و در دفتر سایه بمونه و هربار که نگاهش می‌کنیم، کلی انرژی بگیریم.